در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
Sunday، December 26، 2010
خودم را کشته ام بارها و بارها این مجازات نهنگی ست که از یک خودکشی دسته جمعی جا مانده است.
Friday، August 20، 2010
دیگر
بادبانهای خسته ام
آویزان هیچ بادی نیستند
و روی هیچ نقشه یی نیز
رویای رسیدنت را
دنبال نمی کنم
حالا
بادها می خواهند
موافق باشند یا مخالف.
Monday، July 05، 2010
جنگل درخت هایش را
دریا ماهیانش را
و آسمان نیز گاهی ستاره هایش را
از دست می دهد
کاش بودی
تا من نیز
چیزی برای از دست دادن داشتم.
..............
حق با فاصله ها بود
دست هایمان
دروغ می گفتند.
Saturday، April 17، 2010
این روزها جیر جیر لولای در نیز مرا یاد تو می اندازد حالا دمپایی های جامانده ات بماند که برای من حکم قالیچه ی پرنده را دارند در همین حیاط چند قدمی.
Monday، February 15، 2010
فرار از تنهایی
عبور می کنم هر روز از کنار نیمکت های خالی پارک طوری که انگارکسی در نیمکت های آخرین انتظارم را می کشد و به آنجا که می رسم باید وانمود کنم که باز هم دیر رسیده ام.
Wednesday، January 13، 2010
کسی چه می داندَ
شاید روزی چشم باز کنیم و
ببینیم
زیر درخت سیبی خوابمان برده است
Tuesday، December 01، 2009
ناگهان آرام و بی صدا دست بر چشمانت می گذارد و مثل همیشه پیش از آنکه نامش را حدس بزنی بازی تمام می شود