Sunday، December 26، 2010

خودم را کشته ام
بارها و بارها
این مجازات نهنگی ست
که از یک خودکشی دسته جمعی
جا مانده است.

Friday، August 20، 2010

دیگر

بادبانهای خسته ام

آویزان هیچ بادی نیستند

و روی هیچ نقشه یی نیز

رویای رسیدنت را

دنبال نمی کنم

حالا

بادها می خواهند

موافق باشند یا مخالف.

Monday، July 05، 2010

جنگل درخت هایش را
دریا ماهیانش را
و آسمان نیز گاهی ستاره هایش را
از دست می دهد
کاش بودی
تا من نیز
چیزی برای از دست دادن داشتم.
..............

حق با فاصله ها بود
دست هایمان
دروغ می گفتند.

Saturday، April 17، 2010

این روزها
جیر جیر لولای در نیز
مرا یاد تو می اندازد
حالا
دمپایی های جامانده ات بماند
که برای من
حکم قالیچه ی پرنده را دارند
در همین
حیاط چند قدمی.

Monday، February 15، 2010


فرار از تنهایی


عبور می کنم
هر روز
از کنار نیمکت های خالی پارک
طوری که انگارکسی
در نیمکت های آخرین
انتظارم را می کشد
و به آنجا که می رسم
باید وانمود کنم
که باز هم دیر رسیده ام.

Wednesday، January 13، 2010

کسی چه می داندَ
شاید روزی
چشم باز کنیم و
ببینیم
زیر درخت سیبی خوابمان برده است

Tuesday، December 01، 2009

ناگهان
آرام و بی صدا
دست بر چشمانت می گذارد
و مثل همیشه
پیش از آنکه نامش را حدس بزنی
بازی تمام می شود